” باید روزنامه ها و کتاب ها را از روی میز برداری. اگر لای کتابی را باز کنی دیگر دخلت آمده است. چون گاه با شروع کردن یک کتاب، دیگر نمی توانیم آن را زمین بگذاریم و با توجه به این که داریم به خودمان خیانت می کنیم، از خواندن کتاب لذت بیشتری می بیریم” (ص 253)
به خودم خیانت کردم. این که بد موقع دست به کار خواندن کتابی شدم که مانند سرسره ای است که وقتی روی آن نشستی باید تا انتهایش یک راست سر بخوری اما همین لذت سرسره بازی است که باعث می شود اغلب موارد کتاب ها را در مواقعی که وقت مناسبی نیست بدست گیرم و شروع به خواندنش کنم. و در مورد عذاب وجدان، شاید خانم نویسنده ماهرانه جملات فوق را در متن کتابش آورده است تا برایت شفاف کند که به خوبی می داند دارد با توی خواننده چه کاری انجام می دهد.
سخن از “عذاب وجدان” است، کتابی به قلم توانمند خانم ایتالیایی تباری به نام “آلبا دِسِس پِدِس”، چنان صاف و صیقلی است که وقتی بازش کردی ناگهان خود را چنان می بینی که اراده ای از خود نداری، محکوم شده ای که تا انتهایش را بخوانی. اجباری که عاشقانه است، به اصطلاح خودش در این کتاب داری عقب چیزی می گردی که نمی فهمی چه پایانی را برایت رقم خواهد زد.
باید اعتراف کنم که تا سال ها پیش هیچگاه برای رمان خواندن چنین ارزشی قائل نبوده ام و اکنون به فراست دریافته ام که چیزی است درست مثل خود زندگی، همان طور که می نشینی و نگاهش می کنی، بقض می کنی یا شاید آه می کشی، در دل آرزویی می پروری، می خندی و یا گریه می کنی؛ ” اصلاً خود زندگی است” این بهترین توصیفی است که می توان برایش از میان لغات پیدا کرد.
عذاب وجدان نیز به طور غیر قابل باوری متنی شفاف از زندگی است. کتاب با نامه ای شروع می شود که میان دو زن، دو دوست، دو همکلاسی، هم محله ای، هم بازی کودکی و… شروع می شود. نامه را که می خوانی منتظری تا قدم به مرحله ای بگذاری تا نویسنده ی رمان برایت از نکات مبهم این نامه پرده بردارد. اما چنین اتفاقی نمی افتند، اصلاً تا آخر داستان هم همینطور است. تو آن زندانی محکوم به اعدام هستی که هر لحظه باید گوش به بلندگوی سلولت بسپاری تا نامت را صدا کنند، بی آنکه بدانی در چه روزی یا کدام بامدادی اما به ناگاه سراغت را می گیرند و در همان بهت و شگفتی طنابی به گردنت می اندازند و تا به خود بیایی یکهو زیر پایت خالی می شود.
یکهو با تمام واقعیت ها روبرو می شوی و همانجا هزاران بار به خودت و تمام آن قضاوت هایی که در حق شخصیت های بی گناه داستان کرده ای بی اعتماد می شوی، عذاب وجدان می گیری درست مانند آن شخصیت مجهولی که تو نمی توانستی حدس بزنی عذاب وجدان دارد دیوانه اش می کند. و همین جا به تمام معنا می توانی درک اش کنی، چرا که تو نیز گرفتار همان درد شده ای. خانم نویسنده با ظرافت هر چه تمام شرایط را برایت محیا می کند تا قضاوت کنی، قضاوت هایی که اگر در دامش افتادی مانند شخصیت پنهان داستان دچار عذاب وجدان می شود و در آخر با بر افتادن پرده ها بفهمی که عذاب وجدان دارد تو را به سمت آن ایستگاه قطار می برد تا شاید از شدت عذاب وجدانت بکاهد، چرا که فقط این ما و همان شخصیت داستان بودیم که می دانستیم داریم چه کاری می کنیم. چه کار وحشتناکی!
خانم نویسنده موضوعاتی را که در زندگی روزمره به وفور یافت می شود را بسیار دقیق و با جزئیات مطرح می کند و شخصیت ها و روابط شان را حول آن می پروراند. او شخصیت را پله به پله به درون و احساس ندامت و عذاب وجدان نزدیک می کند.
تمام این کتاب نامه هایی است که بین آدمهای داستان رد و بدل می شود و تو اصلاً نمی توانی نویسنده را بیابی، هر چند می توانی حدس بزنی وقتی نویسنده در قالب کدام شخصیت داستان فرو می رود و می خواهد از قول او بنویسید چطور قلم اش نیرویی دو چندان می گیرد، چطور به گونه ای اسرار آمیز خودش را در میان جملاتی که از دهن شخصیت داستانش بیرون می آید هویدا می کند.
نامه هایی که هیچ گاه از خواند آن خسته نمی شوی، گرچه تکه تکه اند و با جزئیاتی هر چه تمام در حال توصیف اند. توصیف هایی که گاه به خود آمدن هزار بار از خودت می پرسی چرا این همه جزئی؟ اما لذتی وجود دارد که اجازه نمی دهد تا از روی آن بپری و بگذری، لذت هم آغوشی با اجزاء، لذتی که فقط می توان در قلم قدرت مند خانم ایتالیایی یافت که چنان بی مهابا با قلمش دارد می تازد روی کاغذ اندیشه ات تا با توصیف هایی بی بدیع اش از تمام آنچه می توانی خود ببینی تو را شریک زندگی بازیگرانش کند.
نگاه کنید به این نمونه های شگفت آور:
“ما هر دو زره پوشیده ایم و همین مانع می شود که بتوانیم به یکدیگر نزدیک شویم” (ص 13)
“درست مثل کسی که در یک کلاف کاموای بافتنی، سرنخ را پیدا کرده است. ولی در عوض می بینم که این نخ مدام پاره می شود. و در دست من چیزی باقی نمی ماند به جز چند تا نخ پاره شده”(ص 16)
“تمام حرکات ما زیر نظر کسانی قرار گرفته است که به آزادی ما غبطه می خورند ولی در واقع آنها ارباب ما هستند. ما به آنها حقوق می دهیم تا امکان اشک ریختن در حضورشان را از ما بگیرند و در آن تظاهر همیشگی به ما کمک کنند تا به صورت بشری غیر بشری در آییم”(ص 60)
“نمی دانی چه حالی به آدم دست می دهد، وقتی کسی نام تو را وحشتزده بر زبان می آورد. دیگر آن اسم یک لغت نیست، طرحی است خالی، که باید تا خرخره خود را در آن جا دهیم “(260)
” فراموش نکن زندگی بدون عشق چیز بسیار کسل کننده ایست. از وقتی عاشق شدم در وجودم ،در خونم،در لبخندم ،در دیدگانم ستارگان کوچولویی را می بینم که می درخشند و جرقه میزنند حس می کنم در میان مرده ها زنده باقی مانده ام ،دلم میخواهد یکبار دیگر خودم را را نجات دهم……”
” من دلم نمیخواهد خودم را به دست افرادی بسپارم که مرا به دنبال خود بکشند و سوار قایق مرگ بکنند ،نه من میخواهم خودم شخصا به آن سمت بروم،به وقتش.”
گرچه می گویند تبارش ایتالیایی است اما اینگونه می شود فهمید که چرا تا این اندازه سبک توصیف اش شبیه به نویسنده های آمریکای لاتین است چرا که او، خانم آلبا دسس پدس در یازدهم مارس 1911 در شهر رم متولد می شود. از مادر ایتالیایی و یک پدر کوبایی که سالیان سال سفیر بوده است.
و آشنایی و تسلط او در ارتباط با زندگی اشراف، با درد هاو خوشی هایشان شاید از سر آن باشد که ببینی او با ازدواج با یکی از اشراف ایتالیا ملیت ایتالیایی را می گیرد.
او نویسندگی را با نوشتن مقالاتی در مجله پیام آور رم آغاز می کند و در سال 1937 با مجموعه داستانهایی به نام “کنسرت” توجه تمام منتقدان ادبی را جلب می نماید. در سال 1938 رمان او به نام “هیچ کس به گذشته برنمی گردد” او را در تمام جهان مشهور می سازد.
تمام آن توصیف های درست و به جایش در رابطه با روزنامه و روزنامه نگاران، و بحران هایی که به روح آن روزنامه نگار جوان حمله ور می شد را درست از متن زندگی اش بیرون کشیده است، چرا که در سال 1943 با چند روزنامه مهم ایتالیا همکاری آغاز می کند و سپس در سال 1949 شاهکار خود(عذاب وجدان)، از طرف او را به چاپ می رساند، تا چند سال بعد از انتشار این کتاب، در روزنامه لاستامپای شهر تورینتو مقالاتی نیز با عنوان (از طرف او) می نویسد.
کتابهای او عبارتند از: کنسرت(1937) هیچ کس به گذشته برنمی گردد(1938) فرار(1940) دفترچه ممنوع(1))1952) دعوت به شام(1955) دیر یا زود(1956)(1) در سال 1961 دفترچه ممنوع را به صورت نمایشنامه نیز به نگارش درمی آورد. کتاب عذاب وجدان در سال 1963 و آخرین کتابش، در ظلمت شب، در سال 1973 نوشته می شود. خانم آلباد سس پدس در نوامبر 1997 آخرین روزی که مترجم کتاب حاضر آقای بهمن فرزانه ترجمه را پاکنویس می کرد، در شهر پاریس درگذشت. به قول آقای مترجم :” شاید می خواست چیزی را به مترجم فارسی حالی کند….”
عذاب وجدان روایتی است آگاهانه از آنچه پیرامون ما در جریان است. تکیه ی ویژه اش روی مفاهیمی چون عشق، سعادت، مذهب، خیانت، فقر، ثروت، فاصله ی طبقاتی، از همه مهم تر عذاب وجدان و… چنان کامل و گیرا است که تو گویی با بهترین روایت ها از آن روبه رو هستی.
آگاهی کامل نویسنده از آن چیزی که قرار است بر سر خواننده اش بیاورد، باعث می شود لحظه ای به او شک نکنی و افکارت را پریشان به دستش بدهی تا در انتها شگفت زده باشی، و دستی زیر چانه ات ببری، شاید سرت را با پنج انگشت دستت به خارش درآری و با یک نفس عمیق که از سینه ات بیرون می دهی بگویی: عجببببب!!!
توصیه جدی می کنم حالا که فراغت تعطیلات تابستان در پیش است، عذاب وجدان را تهیه کنید و از خواندنش لذت ببرید.
نام کتاب : عذاب وجدان
نویسنده : آلبا دِسِس پِدِس
مترجم : بهمن فرزانه
ناشر : ققنوس-تهران 1380
تعداد صفحات : 503 صفحه
قیمت : 2800 تومان


این کتاب رو چند سال پیش خوندم خوند. سنم کم بود. شاید نباید اون موقع می خوندم. به هر حال نتونستم دوستش داشته باشم. هرچند هنوز فکر می کنم به خاطر بلایی که سرم آورد بهش مدیونم.
الان حس توضیح دادن نیست.
برمیگردم.
پست کمی طولانی نیست؟! و خواننده احتمالی را از خواندناش باز نمیدارد؟!
از خواندن پستت بینهایت مسرور شدم.از وقتی این کتاب را خوانده ام,احساس میکنم فرانچسکا وحتی سایر کاراکتر ها همچون روحی با من همراهند.با این کتاب زندگی میکنم و هر چه بیشتر میگذرد بیشتر میفهممش.